باز شب است......
شبي پر ز آرزوهاي خاموش
شبي پر ز خيال مهرباني
شبي ديگر شبي غمگين تر از هر شب
ديگر شبي پر زامواج هول آور ... شب وحشت
باز شب است
شبي تاريك و طوفاني
شبي پرز بغض هاي شكننده
شبي دور ز هر فانوس تا بتاباند روشنايي را بر اين سفره
باز شب است
و ابر مي گريد بر دل تنگم سنگ آتشين رو هديه ميكند
مگر عشق رو با تكين برگ پاييزي ترك كنم
ياراي من...
باز شب است
و باد تك تك برگهاي دفترچه خاطراتم را نوازش ميكند ...
بوسه به دستانم تا قلم در دست گيرم و
بنويسم كه باز شب است
تا مگردر آسمان زندگيم ستاره هاي دنباله دار بدرخشند ...
فقط اين است و بس كه مرا آرام ميكند كه بگويم دوستت دارم
..سوگند من به خشكي دريا نيست به ابي درياست..
هنوز صداي خسته اش دلم را مي لرزاند آنگاه كه فرياد ميزد دريا ازآن تو
و خشكي ازآن من است . زمزمه اي كه هنوز مرا مي ترساند ...
آري او اميدي بود از نااميدي كه دريا را ازآن من و خشكي
را ازآن خويش ؛ زندگي را براي من ونابودي را براي
خود ... اين فريادي ست از او كه خدايش را نشناخته
و دل را به ابليس داده ... او كه اين رامي خواهد
اميد را از من بنده مي گيرد و منم كه اين را
نمي فهمم ... او بايد زندگي كند نه اينكه
زندگي را براي من بخواهد او بايد از او
بخواهد تا ببخشد به اوبراي هميشه نه
براي لحظه اي ..... سميه